Mona These days

Thursday, October 28, 2004

…عادت مي كنيم

يه روز از روزاي سخت و خسته كننده اي كه من به خاطر يه عمل جراحي كوچولو بيمارستان بستري بودم, يادم مياد پنجشنبه 26/6/ بود
يكي از دوستاي خوبم به ديدنم اومد. كار قشنگي كه كرده بود و من همين جا ازش تشكر مي كنم، اين بود كه برام دو تا كتاب به همراه يه آب نبات چوبي با نمك (آب نبات با نمك !!! چه پارادوكسي) آورده بود، تا يادم نرفته بگم كه آب نباته شكل قورباغست، چون از نظر اين دوستم من يه كم (فقط يه كم!) شبيه قورباغه هستم
به هر حال از بحث منحرف نشم، اسم يكي از اين كتابها عادت مي كنيم هست، كتابي ازخانم زويا پيرزاد كه من تا اون روز نه كتابي از ايشون خونده بودم و نه اسمشون رو شنيده بودم
راستش من كلاً زياد اهل كتاب خوندن نيستم، نه اينكه اصلاً نخونم اما اينطوري هم نيست كه هرچي ببينم بخرم و بخوام بخونم، معمولاً هم كتاب خوندنم خيلي طول مي كشه . 100 روز طول مي كشه تا كتاب 100 صفحه اي رو بخونم
جالبيه موضوع همين جاست، اين رمان اينقدر برام گيرا بود كه دو روزه تمام 266 صفحش رو با دقت و البته لذت خوندم
تو اين كتاب « سه نسل زن در تهران اين روزها» به قدري قشنگ توصيف شده كه كاملاً باهاش ارتباط برقرار مي كني
مي دونين اولش كه اسم كتاب رو ديدم، يه كم فكر كردم اما هيچي به ذهنم نرسيد كه ممكنه در مورد چي باشه، بيشتر برام جالب بود ببينم چرا نويسنده همچنين اسمي رو براي كتابش انتخاب كرده، اما وقتي به اواخر كتاب رسيدم فهميدم چقدر با ظرافت اين اسم انتخاب شده ، به نظر من بهترين اسميه كه مي تونه داشته باشه
گاهي اوقات آدم خيلي حرفها رو مي شنوه اما تا تو زندگي با هاش برخورد نكنه براش ملكه نمي شه، منظورم اينكه كه انگار تازه او مطلب تو ذهنش جا مي افته
اين جمله، يعني «عادت مي كنيم»‌براي من دقيقاً اين حس رو تداعي كرد

هنوز نمي دونم چطوري مي شه عادت ها رو از دوست داشتن ها تمييز داد، اما اينو مي دونم كه خيلي چيزا هست كه ما بهشون عادت كرديم و نمي دونيم، خيلي چيزا هم هست كه دوسشون داريم و باز نمي دونيم
!!!ندونستن هم بد درديه ها
...خيلي چيزا هست كه به دوست داشتنشون عادت كرديم، خيلي چيزا هم هست كه به نفرت از اونها عادت كرديم
به هر حال نمي تونم اينجا داستان رو براتون تعريف كنم، اما جالبه ، پيشنها مي كنم حتماً بخونين
راستي يادم رفت بگم كه به نظرم زويا پيرزاد خيلي شبيه مهرانه مهين ترابيه با اين تفاوت كه سفيد پوست تر و روشن تره! تازه دو تا پسر هم داره به اسمهاي ساشا و شروين!!! بالاخره بايد نشون بدم كه يه دختره داره اين وبلاگ رو مي نويسه ، بدون غيبت كه فايده نداره ! داره !؟

0 Comments:

Post a Comment

<< Home