آقا جون
...سه شاخه گل سرخ , چند بطری آب , یک شیشه گلاب
...سه شاخه گل سرخ , چند بطری آب , یک شیشه گلاب
اول ایستاد , نگاهی به سنگ کرد , دو زانو زد و نشست , روی سنگ آب ریخت و با دست به روی سنگ کشید , خاک و گل و لای را شست . شمردم , دقیقا چهار بار آب ریخت و سنگ را شست ... شیشه گلاب را برداشت , درش را باز کرد و ریخت روی سنگ , ...باز هم دست کشید ... نمی دانم , شاید با این دست کشیدن صورت مهربان او را لمس می کرد , نمی دانم , شاید
دو تا از گل های سرخ را پرپر کرد , با نظم خاصی روی سنگ چید , شاخه گل سوم را روی گلبرگ ها گذاشت ... زمزمه ای زیر لب و بعد فاتحه ای ... سیگاری روشن کرد , یک پک عمیق , چند ثانیه نگاه به اسم حک شده روی سنگ و بعد , دود سیگار را بیرون داد
دو تا از گل های سرخ را پرپر کرد , با نظم خاصی روی سنگ چید , شاخه گل سوم را روی گلبرگ ها گذاشت ... زمزمه ای زیر لب و بعد فاتحه ای ... سیگاری روشن کرد , یک پک عمیق , چند ثانیه نگاه به اسم حک شده روی سنگ و بعد , دود سیگار را بیرون داد
مردمی که با کفش های گل آلود , از روی سنگ رد می شدند , بچه هایی که می دویدند و دوباره از روی سنگ رد می شدند و من می فهمیدم که پیرمرد ناراحت می شود اما نمی تواند لب از لب باز کند , فقط نگاه می کرد و دوباره با بطری آب می ریخت و گل و لای را می شست
گریه می کرد , آری پیرمرد می گریست , به حال خود ؟ تنهایی اش ؟ نه , شاید به یاد خاطرات خوش جوانی اش ؟
گریه می کرد , آری پیرمرد می گریست , به حال خود ؟ تنهایی اش ؟ نه , شاید به یاد خاطرات خوش جوانی اش ؟
... نمی دانم , شاید
به ساعتم نگاه کردم , نیم ساعتی گذشته بود و او همچنان زمزمه ای , آتش زدن سیگاری و اشکی که گاه گاه سرازیر می شد
بلند شد , چند قدمی دور شد , سرش را تاباند , نگاهی کرد , مثل وداع آخر , رو برگرداند , به راه خود ادامه داد تا کاملا از قطعه دور شد
: جلوتر رفتم , روی سنگ نوشته شده بود
به ساعتم نگاه کردم , نیم ساعتی گذشته بود و او همچنان زمزمه ای , آتش زدن سیگاری و اشکی که گاه گاه سرازیر می شد
بلند شد , چند قدمی دور شد , سرش را تاباند , نگاهی کرد , مثل وداع آخر , رو برگرداند , به راه خود ادامه داد تا کاملا از قطعه دور شد
: جلوتر رفتم , روی سنگ نوشته شده بود
...همسری فداکار و مادری مهربان
به نظرتون تا وقتی زنده بود , به یادش بودن ؟ شده بود که چشمهایی براش اشک بریزن ؟ تا اونجا که می تونستن آرزوهاش رو برآورده کردن ؟ اون موقع برای اینکه به دیدنش برن براش گل سرخ می بردن ؟
به نظرتون تا وقتی زنده بود , به یادش بودن ؟ شده بود که چشمهایی براش اشک بریزن ؟ تا اونجا که می تونستن آرزوهاش رو برآورده کردن ؟ اون موقع برای اینکه به دیدنش برن براش گل سرخ می بردن ؟
! نمی دونم , شاید آره شاید هم نه
اگه رفتین پیش اونها و احساس آرامش کردین , اگه رفتین و احساس کردین کنارتون نشستن و بهتون لبخند می زنن , خلاصه اگه وجدان درد نمی گیرید , خوش به حالتون , واقعا دست مریزاد
این دست مریزاد رو به پدرم و عمو هام هم می گم ... واقعا خسته نباشید می دونم که دعای خیر آقاجون بدرقه راهتونه
...و امروز اولین سالگرد فوت او بود
اگه رفتین پیش اونها و احساس آرامش کردین , اگه رفتین و احساس کردین کنارتون نشستن و بهتون لبخند می زنن , خلاصه اگه وجدان درد نمی گیرید , خوش به حالتون , واقعا دست مریزاد
این دست مریزاد رو به پدرم و عمو هام هم می گم ... واقعا خسته نباشید می دونم که دعای خیر آقاجون بدرقه راهتونه
...و امروز اولین سالگرد فوت او بود

0 Comments:
Post a Comment
<< Home