جوانی نیز بگذرد
جمعه به پیشنهاد یکی از بچه ها , همه دوستان دور هم جمع شدن , هر کس هر چقدر توان مالی داشت
کمک کرد و برای دیدن عده ای از سالمندان به خانه سالمندان رفتیم
قرار گذاشتیم یکی دو ساعتی که اونجا هستیم لبخند از لبامون دور نشه . اولش فکر می کردم خیلی روحیه خوبی دارم و می تونم برخورد خوب و منطقی داشته باشم . اما وقتی از در وارد شدیم خیلی جا خوردم
احساس کردم چه محیط غمگین و بی روحی
چی می شه که آدم اینقدر راحت از کنار اونها که یک عمر با عشق بچه هاشون رو بزرگ کردن می گذره !؟ مشغله کاری ؟ بچه داری ؟ غرولند همسر ؟ واقعا چه دلایل منطقی
نمی دونم , آقای مهندس یا خانم دکتر یادشون رفته که مامانشون یخ حوض می شکسته و لباساشون رو می شسته ؟ شایدم دستهای پینه بسته اما پر مهر پدرشون رو فراموش کردن ؟ نه , انگاری نگاه های نگران و پر عشق اما امیدوار به آینده و سرنوشت اونها رو یادشون نمیاد !؟
کدوم یکی ؟
...دلم می خواست بودین و می دیدین که چقدر از دیدن ما خوشحال شده بودن
اینقدر که می بوسیدنمون , شعر می خوندن , درد و دل می کردن , اینقدر که شور و شوق رو تو رفتارشون می دیدی , اینقدر که برامون دعا می کردن , اینقدر که احساس می کردم بعد از مدتها اون روز واقعا دارن نفس می کشن , اونها هنوز هستند , زنده اما غمگین , زنده اما بی دلخوشی , زنده اما چشم به راه و همیشه منتظر , زنده اما تشنه , تشنه محبت
...هر کدوم به نوعی به فراموشی سپرده شدن . چرا ؟ نمی دونم
...شاید به خاطر کم لطفی ما و قدر نشناسیمون , به خاطر خودخواهیمون
یک شاخه گل می تونه اشک شوق رو تو چشم اونها جاری کنه , می تونن دوست داشته شدن رو بازم تجربه کنن , احساس کنن هنوز هستند و هنوز خون تو رگهاشون جاریه
تا توانی دلی به دست آور , دل شکستن هنر نمی باشد
جمعه به پیشنهاد یکی از بچه ها , همه دوستان دور هم جمع شدن , هر کس هر چقدر توان مالی داشت
کمک کرد و برای دیدن عده ای از سالمندان به خانه سالمندان رفتیم
قرار گذاشتیم یکی دو ساعتی که اونجا هستیم لبخند از لبامون دور نشه . اولش فکر می کردم خیلی روحیه خوبی دارم و می تونم برخورد خوب و منطقی داشته باشم . اما وقتی از در وارد شدیم خیلی جا خوردم
احساس کردم چه محیط غمگین و بی روحی
چی می شه که آدم اینقدر راحت از کنار اونها که یک عمر با عشق بچه هاشون رو بزرگ کردن می گذره !؟ مشغله کاری ؟ بچه داری ؟ غرولند همسر ؟ واقعا چه دلایل منطقی
نمی دونم , آقای مهندس یا خانم دکتر یادشون رفته که مامانشون یخ حوض می شکسته و لباساشون رو می شسته ؟ شایدم دستهای پینه بسته اما پر مهر پدرشون رو فراموش کردن ؟ نه , انگاری نگاه های نگران و پر عشق اما امیدوار به آینده و سرنوشت اونها رو یادشون نمیاد !؟
کدوم یکی ؟
...دلم می خواست بودین و می دیدین که چقدر از دیدن ما خوشحال شده بودن
اینقدر که می بوسیدنمون , شعر می خوندن , درد و دل می کردن , اینقدر که شور و شوق رو تو رفتارشون می دیدی , اینقدر که برامون دعا می کردن , اینقدر که احساس می کردم بعد از مدتها اون روز واقعا دارن نفس می کشن , اونها هنوز هستند , زنده اما غمگین , زنده اما بی دلخوشی , زنده اما چشم به راه و همیشه منتظر , زنده اما تشنه , تشنه محبت
...هر کدوم به نوعی به فراموشی سپرده شدن . چرا ؟ نمی دونم
...شاید به خاطر کم لطفی ما و قدر نشناسیمون , به خاطر خودخواهیمون
یک شاخه گل می تونه اشک شوق رو تو چشم اونها جاری کنه , می تونن دوست داشته شدن رو بازم تجربه کنن , احساس کنن هنوز هستند و هنوز خون تو رگهاشون جاریه
تا توانی دلی به دست آور , دل شکستن هنر نمی باشد

0 Comments:
Post a Comment
<< Home