Mona These days

Friday, November 26, 2004

آقا جون

...سه شاخه گل سرخ , چند بطری آب , یک شیشه گلاب
اول ایستاد , نگاهی به سنگ کرد , دو زانو زد و نشست , روی سنگ آب ریخت و با دست به روی سنگ کشید , خاک و گل و لای را شست . شمردم , دقیقا چهار بار آب ریخت و سنگ را شست ... شیشه گلاب را برداشت , درش را باز کرد و ریخت روی سنگ , ...باز هم دست کشید ... نمی دانم , شاید با این دست کشیدن صورت مهربان او را لمس می کرد , نمی دانم , شاید
دو تا از گل های سرخ را پرپر کرد , با نظم خاصی روی سنگ چید , شاخه گل سوم را روی گلبرگ ها گذاشت ... زمزمه ای زیر لب و بعد فاتحه ای ... سیگاری روشن کرد , یک پک عمیق , چند ثانیه نگاه به اسم حک شده روی سنگ و بعد , دود سیگار را بیرون داد
مردمی که با کفش های گل آلود , از روی سنگ رد می شدند , بچه هایی که می دویدند و دوباره از روی سنگ رد می شدند و من می فهمیدم که پیرمرد ناراحت می شود اما نمی تواند لب از لب باز کند , فقط نگاه می کرد و دوباره با بطری آب می ریخت و گل و لای را می شست
گریه می کرد , آری پیرمرد می گریست , به حال خود ؟ تنهایی اش ؟ نه , شاید به یاد خاطرات خوش جوانی اش ؟
... نمی دانم , شاید
به ساعتم نگاه کردم , نیم ساعتی گذشته بود و او همچنان زمزمه ای , آتش زدن سیگاری و اشکی که گاه گاه سرازیر می شد
بلند شد , چند قدمی دور شد , سرش را تاباند , نگاهی کرد , مثل وداع آخر , رو برگرداند , به راه خود ادامه داد تا کاملا از قطعه دور شد
: جلوتر رفتم , روی سنگ نوشته شده بود
...همسری فداکار و مادری مهربان

به نظرتون تا وقتی زنده بود , به یادش بودن ؟ شده بود که چشمهایی براش اشک بریزن ؟ تا اونجا که می تونستن آرزوهاش رو برآورده کردن ؟ اون موقع برای اینکه به دیدنش برن براش گل سرخ می بردن ؟
! نمی دونم , شاید آره شاید هم نه
اگه رفتین پیش اونها و احساس آرامش کردین , اگه رفتین و احساس کردین کنارتون نشستن و بهتون لبخند می زنن , خلاصه اگه وجدان درد نمی گیرید , خوش به حالتون , واقعا دست مریزاد
این دست مریزاد رو به پدرم و عمو هام هم می گم ... واقعا خسته نباشید می دونم که دعای خیر آقاجون بدرقه راهتونه
...و امروز اولین سالگرد فوت او بود

Sunday, November 21, 2004

و من دوباره خواهم توانست

امروز بعد از مدتها , دقیقا بعد از سه سال , دوباره قلموی نقاشیم رو برداشتم , روی پالتم رنگها رو چیدم و شروع کردم به نقاشی کردن ... واقعا دلم تنگ شده بود ... خیلی تنگ ... دو تا بوم نیمه کاره داشتم که امروز تقریبا به نیمه رسوندمشون ... کاملا احساس می کردم که مثل گذشته دستم روون نیست ... انگار یادم رفته بود که چطوری با رنگها بازی کنم تا همونی رو بسازم که دلم می خواد , ...اما مهم نیست , مطمئنم که دوباره همون مونا پینتر قدیم میشم
این جمله رو هم بخونین و البته بهش فکر کنید و بعد به مرحله اجرا بذارینش , به نظرم تو موفقیتتون بی تاثیر نیست
تنها زمانی می توانید در کار خود موفق شوید که باور کنید کارتان جالبترین کار دنیاست . پس در قلب خود برای کارتان جایی بگشاییدوعشق و علاقه خود را در کارتان متمرکز کنید . توماس واتسون
, خدایا این روزای خوب
,این شادی ها
, این تن سالم
, این دوستای مهربون
,این مامان و بابای خوب و دوست داشتنی
, این همه آرزوهای رنگ و وارنگ و شیرین
...رو ازمن نگیر

Tuesday, November 16, 2004

جوانی نیز بگذرد

جمعه به پیشنهاد یکی از بچه ها , همه دوستان دور هم جمع شدن , هر کس هر چقدر توان مالی داشت
کمک کرد و برای دیدن عده ای از سالمندان به خانه سالمندان رفتیم
قرار گذاشتیم یکی دو ساعتی که اونجا هستیم لبخند از لبامون دور نشه . اولش فکر می کردم خیلی روحیه خوبی دارم و می تونم برخورد خوب و منطقی داشته باشم . اما وقتی از در وارد شدیم خیلی جا خوردم
احساس کردم چه محیط غمگین و بی روحی
چی می شه که آدم اینقدر راحت از کنار اونها که یک عمر با عشق بچه هاشون رو بزرگ کردن می گذره !؟ مشغله کاری ؟ بچه داری ؟ غرولند همسر ؟ واقعا چه دلایل منطقی
نمی دونم , آقای مهندس یا خانم دکتر یادشون رفته که مامانشون یخ حوض می شکسته و لباساشون رو می شسته ؟ شایدم دستهای پینه بسته اما پر مهر پدرشون رو فراموش کردن ؟ نه , انگاری نگاه های نگران و پر عشق اما امیدوار به آینده و سرنوشت اونها رو یادشون نمیاد !؟
کدوم یکی ؟
...دلم می خواست بودین و می دیدین که چقدر از دیدن ما خوشحال شده بودن
اینقدر که می بوسیدنمون , شعر می خوندن , درد و دل می کردن , اینقدر که شور و شوق رو تو رفتارشون می دیدی , اینقدر که برامون دعا می کردن , اینقدر که احساس می کردم بعد از مدتها اون روز واقعا دارن نفس می کشن , اونها هنوز هستند , زنده اما غمگین , زنده اما بی دلخوشی , زنده اما چشم به راه و همیشه منتظر , زنده اما تشنه , تشنه محبت
...هر کدوم به نوعی به فراموشی سپرده شدن . چرا ؟ نمی دونم
...شاید به خاطر کم لطفی ما و قدر نشناسیمون , به خاطر خودخواهیمون
یک شاخه گل می تونه اشک شوق رو تو چشم اونها جاری کنه , می تونن دوست داشته شدن رو بازم تجربه کنن , احساس کنن هنوز هستند و هنوز خون تو رگهاشون جاریه
تا توانی دلی به دست آور , دل شکستن هنر نمی باشد

Thursday, November 11, 2004

شهروز و تحقیقش و من

.دیروز به پسرعموی کوچولو و نازم – شهروز - قول دادم که تحقیق تاریخش رو براش تایپ کنم
.از شما چه پنهون که چشم و چالم در اومد , تازه هنوز به نصفش هم نرسیدم
.البته این کار رو براش از جون و دل انجام می دم چون خییییییییییییییلی دوسش دارم
!تا یادم نرفته بگم که تا حالا تو زندگیم اینقدر موزیک و آهنگ رو تو یک روز گوش نکرده بودم
امروز واقعا دیگه استاد کردم , ازشهرام شب پره و گوگوش و آمو و فرشید امین و داریوش و.... وووووههههههه , دیگه تا آخرش رو خودتون حساب کنین
آهنگ مدرسه شهرام رو گوش کردین ؟
:این قسمتش چقدر جالبه
,یادش به خیر مدرسه
:چقدر دیکته نوشتیم , انشا نوشتیم , تو کلاس چقدر نوشتیم
علم برتر است یا ثروت , بخشش برتر است یا نفرت
,ای کاش زمان تو همون مدرسه وای میستاد
آخه تو مدرسه هم علم برتر از ثروت بود , هم بخشش برتر از نفرت
... و تنها ممنوع کلاس عشق بود و عجبا که همه عاشققققققققققققققققققق
اما نمی دونم چرا بیرون از مدرسه برعکسه !؟
... پیدا کنید سن پرتقال فروش را




Monday, November 08, 2004

...بلا تکلیف

شما رو نمی دونم , اما من با آدمهای خیلی زیادی رفت و آمد داشتم ,شاید به خاطر خونگرمیه من باشه , اما کلا دوستهای زیادی از شهرهای مختلف داشتم و سفرهای زیادی رفتم و یه جورایی آدم شناسیم بد نیست
اینو یاد گرفتم که همیشه یک درصد بین ظاهر و باطن آدمها فرق هست , شاید خیلی کم , اما این تفاوت وجود داره . انکار نا پذیره اگرچه ایده ال نیست
ن + یک بار بهم ثابت شده که به ظاهر آدمها اعتماد نکنم و از ظاهرشون قضاوت نکنم اما نمی دونم چرا این یکدونه تجربه ملکه ذهنم نمی شه و دایما باید تکرار بشه , تا کی ؟ نمی دونم
آدمای زیادی تو زندگیم بودن که با برخورد اول ازشون خوشم نیومده , اما وقتی بیشتر دیدمشون و باهاشون هم کلام شدم , فهمیدم چقدر عمیق و دوست داشتنی هستند , در حالیکه اصلا به ظاهرشون نمی اومده
آدمایی هم بودن که با برخورد اول خیلی ازشون خوشم اومده , با خودم گفتم واااااااااای چه طرز فکر جالبی , چقدر عمیق , از چه زاویه قشنگی به زندگی نگاه می کنن . بعد از مدتی فهمیدم که نه بابا , فقط فکر می کنن که بلدن خوب فکر کنن
در واقع شاید نمی دونن از زندگی چی می خوان , نمی دونن تکلیفشون چیه
البته به نظر من این دسته هنوز نمی دونن زندگی چیه که بخوان در موردش فکر کنن یا نکنن
اینها آدمهایی هستند که فقط بلدن خوب حرف بزنن و ایده بدن , ولی به پای عمل که برسه , هییییییییییچچچچ
شاید بخاطر همین ایده ها و حرفهاشونه که در اولین برخورد خیلی خوب و دوست داشتنی به نظر می رسن
به قول یه نفر , بعضی ها فرق تنه درخت و آدم رو نمی فهمن , اما وقتی یه بحث جدی پیش بیاد و همون بعضی ها بخوان درباره یه موضوع مهم صحبت کنن , می بینیم که اتفاقا به به , چقدر خوب همه چیز رو درک می کنن و چقدر منطقی تر و عاقلانه تر از همون افراد به ظاهر فهمیم همه چیز رو تجزیه و تحلیل می کنن
به هر حال فقط خدا از باطن آدمها خبر داره , ما هم نباید تا چیزی از کسی ندیدیم اونو مواخذه کنیم , نباید پیشداوری کنیم , اما گاهی آدم چیزایی می بینه که نمی تونه چشم پوشی کنه
چه خوبه سعی کنیم حداقل تا اونجا که می شه ظاهرمون با باطنمون هماهنگ باشه
سعی کنیم اون "من "ای که برای دیگران ساختیم , واقعا خودمون باشیم نه صرفا ایده ها و افکارمون و اونچه که دلمون می خواد
هنر اینه که خوب فکر کنی و زندگی کنی, نه اینکه خوب فکر کنی اما نتونی زندگی کنی
هنر اینه که بدونی چی می خوای , وقتی دونستی و پیداش کردی به راحتی از دستش ندی
یادمون نره اگه هیچ کدوم این کارها از دستمون بر نمیاد , حداقل دیگران رو تو بلا تکلیفی های خودمون شریک نکنیم . بهتره که خودمون باشیم و
...خودمون و خودمون




.خدایا به من آرامشی عطا کن , برای پذیرفتن آنچه تغییر ناپذیر است
.شجاعتی عطا کن برای تغییر دادن آنچه در توان من است
... و ذکاوتی برای تشخیص این دو

Saturday, November 06, 2004

امروز دختر خاله گل و دوست داشتنیم , این دو تا جمله قشنگ رو برام قرستاد , بد نیست شما هم یه فکری روش بکنید

Any fool can count the seeds in an apple. Only God can count all the apples in one seed.

God has given you one face, and you make yourself another. (William Shakespeare)

Wednesday, November 03, 2004

از حرف تا عمل

نمی دونم شما چقدر تو زندگیتون با آدمهای مختلف سروکار داشتین؟ چقدر طرز فکرهای متفاوت رو دیدین ؟اصلا چقدر تو رفتار بقیه دقیق شدین ؟
یکی از کارایی که من خوشم میاد دقت تو رفتار وروابط دیگرانه ... همیشه هم تا امروز سعی کردم از این رفتارها و روابط تجربه های جدید به دست بیارم
امروز با دیدن یه سریال تلویزیونی یکی از این تجربه ها تو ذهنم پر رنگ تر شد و خواستم در موردش بنویسم
بعضی آدمها خیلی قشنگ فکر می کنن اما هیچ وقت افکارشون عملی نمیشه
بعضی ها خیلی خوب حرف می زنن ولی بازم حر فهاشون رو به مرحله اجرا نمی گذارن
خیلی ها هستن که زیاد حرف نمی زنن ولی در عمل افکارشون رو به مرحله اجرا می گذارن
صورت مساله که خیلی آسونه اما جواب یه کم پیچیدست , بالاخره چی !؟
بهتره که خوب فکر کنی و عمل نکنی ؟ یا بهتره که زیاد فکر نکنی اما درست عمل کنی !؟کدومش ؟
هر کسی یه جوابی به این سوال می ده و از جوابش دفاع هم می کنه
اونچه که من بهش اعتقاد دارم اینه که : نباید مثل علی ( ع ) حرف بزنیم اما مثل معاویه عمل کنیم
همیشه به این فکر کنیم که تو زندگی برای خودمون چه کار کردیم ؟
هر روز و هر سالمون داره میگذره , اما ما داریم به کجا می رسیم ؟
سعی می کنیم که امروزمون از دیروزمون بهتر باشه ؟ سعی می کنیم که حداقل به یه ذره از آرزوهامون برسیم ؟آیا فقط دلمون می خواد و بهش فکر می کنیم یا نه واقعا با عملمون داریم ثابت می کنیم که رسیدن به اون آرزوها و افکار برامون مهمه ؟
خیلی خوبه که آدم شب که می خوابه فکر کنه از صبح چی کارا کرده ؟
به هدفش نزدیک تر شده ؟ وقتش رو برای چی گذاشته ؟ آیا ارزش داشته ؟
یادمون باشه یکبار به د نیا اومدیم, یکبار هم فرصت تجربه وعمل داریم . سعی کنیم یه یادگاری از خودمون به جا بذاریم
می تونه یه کتاب , یه جمله , یه تابلو که با دست خودمون نقاشی شده , یه نت موسیقی و یا ... باشه , مهم اینه که بعد از ما با خوندنش , دیدنش , شنیدنش و ... ازما به نیکی یاد بشه
ساده تر بگم , مهم اینه که حرفی برای گفتن داشته باشیم
حواسمون رو جمع کنیم , ضمن اینکه درست فکر می کنیم , درست تصمیم بگیریم و درست هم عمل کنیم
به قول دانیل : اگر انسان خود را از آنچه هست نتواند به مقامی بالاتر برساند, موجودی ضعیف و نا چیز است

Tuesday, November 02, 2004

یک تصویر
دامی است برای یک وقت بی قرار
قاب گرفتن یک لحظه گریزان
تصویری از آدم ها و روزگارمان
شب و روزمان
تصویری رنگی یا سیاه و سفید
...هر رنگی