...سه شاخه گل سرخ , چند بطری آب , یک شیشه گلاب
دو تا از گل های سرخ را پرپر کرد , با نظم خاصی روی سنگ چید , شاخه گل سوم را روی گلبرگ ها گذاشت ... زمزمه ای زیر لب و بعد فاتحه ای ... سیگاری روشن کرد , یک پک عمیق , چند ثانیه نگاه به اسم حک شده روی سنگ و بعد , دود سیگار را بیرون داد
گریه می کرد , آری پیرمرد می گریست , به حال خود ؟ تنهایی اش ؟ نه , شاید به یاد خاطرات خوش جوانی اش ؟
به ساعتم نگاه کردم , نیم ساعتی گذشته بود و او همچنان زمزمه ای , آتش زدن سیگاری و اشکی که گاه گاه سرازیر می شد
بلند شد , چند قدمی دور شد , سرش را تاباند , نگاهی کرد , مثل وداع آخر , رو برگرداند , به راه خود ادامه داد تا کاملا از قطعه دور شد
: جلوتر رفتم , روی سنگ نوشته شده بود
به نظرتون تا وقتی زنده بود , به یادش بودن ؟ شده بود که چشمهایی براش اشک بریزن ؟ تا اونجا که می تونستن آرزوهاش رو برآورده کردن ؟ اون موقع برای اینکه به دیدنش برن براش گل سرخ می بردن ؟
اگه رفتین پیش اونها و احساس آرامش کردین , اگه رفتین و احساس کردین کنارتون نشستن و بهتون لبخند می زنن , خلاصه اگه وجدان درد نمی گیرید , خوش به حالتون , واقعا دست مریزاد
این دست مریزاد رو به پدرم و عمو هام هم می گم ... واقعا خسته نباشید می دونم که دعای خیر آقاجون بدرقه راهتونه
...و امروز اولین سالگرد فوت او بود
