Mona These days

Saturday, October 30, 2004

. یه چند تا جمله هم خارجکی بنویسم , برای تنوع بد نیست
Treasure every moment that you have .
Yesterday is history .
Tomorrow is a mystery .
Today is a gift .
That’s why it’s called the present !

Friday, October 29, 2004

...مهره مار
.یادتو نه گفتم هنوز فرق بین دوست داشتن و عادت کردنو نمی دونم !؟ امروز جواب این سوال رو پیدا کردم
وقتی کسی رو دوست داریم , وجودش برامون پر رنگ تر میشه ,برامون مهمتر میشه , یعنی اهم میشه, خواسته های اون , خواسته های ما هم میشه , براش هر کاری می کنیم, شاید حتی از خودمون هم بگذریم , چرا !؟ چون دوسش داریم
اما وقتی به کسی عادت می کنیم , برامون کمرنگ تر میشه , یه جورایی در مقابلش خود خواه می شیم , یعنی خواسته های خودمونو به اون ترجیح می دیم , راحت تر بگم , دلمون براش پر نمی کشه , هر لحظه به یادش نیستیم . چرا !؟ چون وجودش برامون عادت شده
بد نیست اینجا از دکتر شریعتی هم یادی کنم: خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق هم برترو من, هرگز, خود را تا سطح بلند ترین قله عشقهای بلند , پایین نخواهم آورد
این حرفارو نگفتم که عادت کردن رو زیر سوال ببرم , یا روی دوست داشتن بار مثبت بیشتری بذارم , نمیشه که آدم همه چیز رو دوست داشته باشه , باید به بعضی چیزا هم عادت کنه . خیلی چیزا هستن که بهتره بهشون عادت کنیم
قرار نیست که همه آدم رو دوست داشته باشن , عاشق آدم باشن , قرار هم نیست که همه به آدم عادت کنن . بسته به احساس افراد , هر کس تو یکی از این سه دسته جا می گیره , هر کدوم هم ارزشهای خودشو داره

Thursday, October 28, 2004

…عادت مي كنيم

يه روز از روزاي سخت و خسته كننده اي كه من به خاطر يه عمل جراحي كوچولو بيمارستان بستري بودم, يادم مياد پنجشنبه 26/6/ بود
يكي از دوستاي خوبم به ديدنم اومد. كار قشنگي كه كرده بود و من همين جا ازش تشكر مي كنم، اين بود كه برام دو تا كتاب به همراه يه آب نبات چوبي با نمك (آب نبات با نمك !!! چه پارادوكسي) آورده بود، تا يادم نرفته بگم كه آب نباته شكل قورباغست، چون از نظر اين دوستم من يه كم (فقط يه كم!) شبيه قورباغه هستم
به هر حال از بحث منحرف نشم، اسم يكي از اين كتابها عادت مي كنيم هست، كتابي ازخانم زويا پيرزاد كه من تا اون روز نه كتابي از ايشون خونده بودم و نه اسمشون رو شنيده بودم
راستش من كلاً زياد اهل كتاب خوندن نيستم، نه اينكه اصلاً نخونم اما اينطوري هم نيست كه هرچي ببينم بخرم و بخوام بخونم، معمولاً هم كتاب خوندنم خيلي طول مي كشه . 100 روز طول مي كشه تا كتاب 100 صفحه اي رو بخونم
جالبيه موضوع همين جاست، اين رمان اينقدر برام گيرا بود كه دو روزه تمام 266 صفحش رو با دقت و البته لذت خوندم
تو اين كتاب « سه نسل زن در تهران اين روزها» به قدري قشنگ توصيف شده كه كاملاً باهاش ارتباط برقرار مي كني
مي دونين اولش كه اسم كتاب رو ديدم، يه كم فكر كردم اما هيچي به ذهنم نرسيد كه ممكنه در مورد چي باشه، بيشتر برام جالب بود ببينم چرا نويسنده همچنين اسمي رو براي كتابش انتخاب كرده، اما وقتي به اواخر كتاب رسيدم فهميدم چقدر با ظرافت اين اسم انتخاب شده ، به نظر من بهترين اسميه كه مي تونه داشته باشه
گاهي اوقات آدم خيلي حرفها رو مي شنوه اما تا تو زندگي با هاش برخورد نكنه براش ملكه نمي شه، منظورم اينكه كه انگار تازه او مطلب تو ذهنش جا مي افته
اين جمله، يعني «عادت مي كنيم»‌براي من دقيقاً اين حس رو تداعي كرد

هنوز نمي دونم چطوري مي شه عادت ها رو از دوست داشتن ها تمييز داد، اما اينو مي دونم كه خيلي چيزا هست كه ما بهشون عادت كرديم و نمي دونيم، خيلي چيزا هم هست كه دوسشون داريم و باز نمي دونيم
!!!ندونستن هم بد درديه ها
...خيلي چيزا هست كه به دوست داشتنشون عادت كرديم، خيلي چيزا هم هست كه به نفرت از اونها عادت كرديم
به هر حال نمي تونم اينجا داستان رو براتون تعريف كنم، اما جالبه ، پيشنها مي كنم حتماً بخونين
راستي يادم رفت بگم كه به نظرم زويا پيرزاد خيلي شبيه مهرانه مهين ترابيه با اين تفاوت كه سفيد پوست تر و روشن تره! تازه دو تا پسر هم داره به اسمهاي ساشا و شروين!!! بالاخره بايد نشون بدم كه يه دختره داره اين وبلاگ رو مي نويسه ، بدون غيبت كه فايده نداره ! داره !؟
پرواز نا موفق

حتما شنیدین که همیشه بزرگتر ها می گن : بچه جون هر چیزی رو نباید تجربه
کرد, گاهی باید از تجربه های دیگران استفاده کرد
...اینم شنیدین که ادم برای به دست اوردن خیلی چیزا باید بعضی چیزای دیگرو از دست بده

ببینم مگه بچه ها وقتی به دنیا میان, می دونن زندگی چیه ؟ اصلا مگه می دونن می خوان اینجا چه کار کنن و چی از اب در بیان ؟
:پس قبول کنیم که هر کس تو زندگی, خودش راهشوانتخاب می کنه, به قول مترلینگ
" ادمی ساخته افکار خویش است .فردا همان خواهد شد که امروز می اندیشیده است "
ثبول دارم که مادر و پدر و بزرگتر ها چراغ راه رو روشن می کنن, اما نمی تونن به جای بچه ها تصمیم بگیرن و عمل کنن
حالا ما بچه ها خودمون می دونیم, راه روشنی رو که اونا بهمون نشون میدن گز کنیم یا نه بزنیم تو بیراهه و از تاریکی بریم! اینم میدونم که گاهی بعضی مادر و پدر ها راه رو خوب نشون بچه ها نمیدن اما بالاخره یه بزرگتر که پیدا میشه! اگه چشمامونو خوب باز کنیم حتما پیدا میشه
این یکی رو هم قبول دارم که پیوستن به هر ادمی تو زندگی یه شانسه, بعضی ادما شانس بزرگ زندگی ما هستن و مسیر زندگیمونو به یه راه هموارتر تغییر میدن ولی بعضی ها هم بد شانسی های زندگیمونن که نباید بهشون اعتماد کنیم, اینا ادمو به بیراهه می کشن!
پس بازم این ما هستیم که باید خوب و بد رو تشخیص بدیم .... واقعا که آدم بودن عجب مسوولیت سخت و سنگینیه
آرزوی مامان و بابا ها چیه ؟ به نظرم روشنه, میخوان وثتی بچه هاشون پر و بال گرفتن, وثتی تونستن پرواز کنن, پروازشون موفق باشه, می خوان باد به غبغب بندازن که, اره,اگه یه عمر زحمت کشیدیم و دار و ندارمون رو به پای بچه ها مون ریختیم تا بزرگ بشن و برای خودشون کسی بشن, حالا ثمره داده, حالا لذتشو می بریم, یه کلام بگم دلشون میخواد بگن : بهشون افتخار می کنیم
اینطوریه که خستگی یه عمر زحمت از تنشون در میاد
...اون وقت ما بچه ها, چقدر باید کم لطف باشیم که این لذت رو از اونها دریغ کنیم
گاهی اولین تجربه, اخرین تجربه ادم هاست. مواظب باشیم برای به دست اوردن چیزایی که ارزش چندانی ندارن, بهای سنگینی نپردازیم
نوشته امروزم تحت تاثیر خود کشی یه دختر 19 ساله هست, از یک خانواده اروم و با ابرو که 25 ساله همسایه ما هستن
گر چه که آدم از باطن هیچ کس خبر نداره و 25 سال همسایگی دلیلی بر بی تقصیر بودن والدین یا صرفا مقصر بودن بچه ها نیست, ما تو جایگاه قضاوت کردن نیستیم اما عبرت بگیریم, سعی کنیم درست تصمیم بگیریم و با یه پرواز موفق هم خودمونو به مقصد برسونیم و هم مایه افتخار بقیه باشیم

اعتراف
در سرزمین من
لبها بوسه را در نگاهها می جویند
و دستها عطر نوازش را در تاریکی ها
و من کتمان نمی کنم
اخرین جرمم اینست
که از پیوند دستها و بوسه ها
...به عریانی تمام سخن گفته ام
ناصر فاخته

Thursday, October 21, 2004

...شروع تازه


شروع تازه...
شايد تا امروز هيچوقت به اين فكر نكرده بودم كه وبلاگ داشته باشم، حتي باورم نمي‏شد كه
يه روز خودم بشينم و بنويسم!
اما امروز يه جورايي بدم نمياد چيزايي رو كه به ذهنم مي رسه اينجا ثبت كنم.
راستش اصلاً دلم نمي خواد اينجا درد و دل كنم يا از زمونه شكايت كنم، فقط دوست دارم بعضي از حرفا رو كه به نظر خودم دونستنش يا فكر كردن بهش جالبه بنويسم ,شايدم يه روزي اين وبلاگ برام حكم دفتر خاطرات رو پيدا كنه …
هنوز نمي دونم چي مي خواد بشه، فقط دلم هوس كرده كه بنويسه!
اينكه گفتم دلم نمي خواد از زمونه شكايت به خاطر اينه كه به نظرم زندگي با همه سختي ها و پستي و بلندي هاش قشنگه، اصلاً اينطوريه كه زندگي معني پيدا مي كنه، اگه قرار باشه همه چيز بر وفق مراد باشه، ديگه ديروز و امروز و فردا مفهومش رو از دست مي ده! ديگه دل شوره و انتظار هرچندم كه تلخ باشه، شيرين نيست!
قشنگي زندگي به كلاف سر درگم بودنشه! به اينكه نمي دوني چي مي خواد بشه!
به اينكه همش خودتو به در و ديوار بزني تا حداقل سركلاف رو پيدا كني، حالا تهش بماند…
به اينكه يه جورايي جاده خاكي جلوي پاتو هموار كني ، گرچه كه گاهي ممكنه هيچ وقت هم هموار نشه اما همون تلاش كردن خودش به قول امروزي ها End لذته !
هميشه اين حرف رو شنيده بودم كه وقتي براي رسيدن به چيزي خيلي تلاش مي كني و بعد به دستش مياري، تازه با خودت مي گي: عجب ، اين بود، نه خدايي همين بود! اما يه كم كه دقيق مي شي مي بيني به خاطر رسيدن به هدفت چه روزاي قشنگي رو ساختي، روزايي كه هر كدوم يه جورايي دلنشيني خودشونو دارن …
به قول يكي از استادامون “مهم رسيدن به هدف نيست، مهم تلاش براي رسيدن به اونه.“
به هر حال اين فقط يه مقدمه بود، يه جورايي خواستم با نوشتن اين جمله ها يخ دستم باز بشه، نه فقط دستم، يخ ذهنم هم باز بشه! مي دونين آخرين باري كه نوشتم انشاي امتحان نهايي سال سوم راهنمايي بوده!
نمي دونم چي باعث شد كه اين تصميم رو بگيرم ، اما از گرفتنش خوشحالم …