Treasure every moment that you have .
Yesterday is history .
Tomorrow is a mystery .
Today is a gift .
That’s why it’s called the present !
شروع تازه...
شايد تا امروز هيچوقت به اين فكر نكرده بودم كه وبلاگ داشته باشم، حتي باورم نميشد كه
يه روز خودم بشينم و بنويسم!
اما امروز يه جورايي بدم نمياد چيزايي رو كه به ذهنم مي رسه اينجا ثبت كنم.
راستش اصلاً دلم نمي خواد اينجا درد و دل كنم يا از زمونه شكايت كنم، فقط دوست دارم بعضي از حرفا رو كه به نظر خودم دونستنش يا فكر كردن بهش جالبه بنويسم ,شايدم يه روزي اين وبلاگ برام حكم دفتر خاطرات رو پيدا كنه …
هنوز نمي دونم چي مي خواد بشه، فقط دلم هوس كرده كه بنويسه!
اينكه گفتم دلم نمي خواد از زمونه شكايت به خاطر اينه كه به نظرم زندگي با همه سختي ها و پستي و بلندي هاش قشنگه، اصلاً اينطوريه كه زندگي معني پيدا مي كنه، اگه قرار باشه همه چيز بر وفق مراد باشه، ديگه ديروز و امروز و فردا مفهومش رو از دست مي ده! ديگه دل شوره و انتظار هرچندم كه تلخ باشه، شيرين نيست!
قشنگي زندگي به كلاف سر درگم بودنشه! به اينكه نمي دوني چي مي خواد بشه!
به اينكه همش خودتو به در و ديوار بزني تا حداقل سركلاف رو پيدا كني، حالا تهش بماند…
به اينكه يه جورايي جاده خاكي جلوي پاتو هموار كني ، گرچه كه گاهي ممكنه هيچ وقت هم هموار نشه اما همون تلاش كردن خودش به قول امروزي ها End لذته !
هميشه اين حرف رو شنيده بودم كه وقتي براي رسيدن به چيزي خيلي تلاش مي كني و بعد به دستش مياري، تازه با خودت مي گي: عجب ، اين بود، نه خدايي همين بود! اما يه كم كه دقيق مي شي مي بيني به خاطر رسيدن به هدفت چه روزاي قشنگي رو ساختي، روزايي كه هر كدوم يه جورايي دلنشيني خودشونو دارن …
به قول يكي از استادامون “مهم رسيدن به هدف نيست، مهم تلاش براي رسيدن به اونه.“
به هر حال اين فقط يه مقدمه بود، يه جورايي خواستم با نوشتن اين جمله ها يخ دستم باز بشه، نه فقط دستم، يخ ذهنم هم باز بشه! مي دونين آخرين باري كه نوشتم انشاي امتحان نهايي سال سوم راهنمايي بوده!
نمي دونم چي باعث شد كه اين تصميم رو بگيرم ، اما از گرفتنش خوشحالم …